پسرک . . .

 

 

افسار چشمهایش را بازِ باز گذاشته بود

دوستانش می گفتند: « تفریح و خیابان گردی که امّل بازی بر نمی دارد . »

شب که به خانه برگشت اول مصیبتش بود . شادی ها و خنده های وسط خیابان یک طرف ،

بی خوابی و فکرهای جور و ناجور هم یک طرف .

 

مادر که بی قراری پسرش را دید به قرص و شربت و داروهای گیاهی متوسل شد ...

اما پسرک می دانست تا حافظه ی چشمش از تمام دیده های خیابانی پاک نشود آرامش باز نمی گردد .

 

 

آورده های مادر را کنار گذاشت و سجاده اش را پهن کرد. این تنها راه آرامش بود .

« الا بذکر الله تطمئن القلوب »