« الا بذکر الله تطمئن القلوب »
پسرک . . .

افسار چشمهایش را بازِ باز گذاشته بود
دوستانش می گفتند: « تفریح و خیابان گردی که امّل بازی بر نمی دارد . »
شب که به خانه برگشت اول مصیبتش بود . شادی ها و خنده های وسط خیابان یک طرف ،
بی خوابی و فکرهای جور و ناجور هم یک طرف .
مادر که بی قراری پسرش را دید به قرص و شربت و داروهای گیاهی متوسل شد ...
اما پسرک می دانست تا حافظه ی چشمش از تمام دیده های خیابانی پاک نشود آرامش باز نمی گردد .
آورده های مادر را کنار گذاشت و سجاده اش را پهن کرد. این تنها راه آرامش بود .
« الا بذکر الله تطمئن القلوب »
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۱۰/۱۵ ساعت 18:11 توسط مریم
|
بانو