پسر آسمانی

زمستون بود

منتظر بودم که مجتبی از جبهه برگرده

شب شد و هر چه به انتظارش نشستم نیومد تا اینکه خوابم برد ...

 

... صبح زود بلند شدم تا برم نون بگیرم

وارد حیاط که شدم  همه جا رو برف پوشانده بود

هوا خیلی سرد شده بود

درب خونه رو که باز کردم ، دیدم پسرم توی کوچه خوابیده

بیدارش کردم و گفتم: کی از جبهه برگشتی مادر؟

سلام کرد و گفت: نصف شب رسیدم

گفتم: پس چرا در نزدی بیام باز کنم؟

گفت: مادر جون ! گفتم نصف شبی خوابیدین

ممکنه با در زدن من هُل کنین

واسه همین دلم نیومد بیدارتون کنم

پشت در خوابیدم که صبح بشه...

 

                                               خاطره ای از زندگی شهید مجتبی خوانساری

                                               راوی: مادر شهید

 

رفقا بیاین احترام به والدین رو از شهدا یاد بگیریم

مادر شهید حسن باقری می گفت: حسن خیلی تند و تیز راه می رفت

اما هر وقت با من راه می یومد ، آروم قدم بر میداشت که از من جلوتر راه نرود...

اونا کجا ، ما کجا؟!

اونا جلو مادرشون راه نمی رفتن ، من صدام رو روی مادرم بلند می کنم

شهید ماهانی با اینکه یه دستش قطع شده بود توی خونه رخت می شست

وقتی مادرش اعتراض می کرد ، با ادب می گفت:

مادر! من خجالت می کشم توی خونه باشم و شما کار کنید...

اونا منتظر بودند که پدر و مادرشون کاری ازشون بخواد تا انجام بدهند ،

اما من از زیر خواسته های پدر و مادرم فرار میکنم

بچه ها ! آدم زمانی به جایی می رسه که دعای پدر و مادرش پشت سرش باشه

بیایم مثل شهدا بشیم

بیایم به پاس زحمتایی که پدر و مارمون برای ما کشیدن ، نوکری شون رو کنیم

بخدا زندگیمون نورانی میشه ...