از نگاه خسته و پر از دردش .....

از چین و چروک های بسته به پیشانی اش .....

و از صدای بغض آلودش .....

می شد یقین کرد که مادر شهید است.

زل زده بود به زن بد حجابی که کمی آن ورتر دست در دست شوهر بی غیرتش داشت و مغرورانه قدم می زد. مرد بی غیرت وقتی متوجه نگاه سوزناک مادر شهید شد، با تبسمی که بوی حماقت می داد خطاب به مادر شهید گفت: چیه مادر ؟ قشنگه ؟

مادر شهید با تبسمی که بوی درد می داد گفت : " آره مادر، قشنگه! ولی حیف که قشنگیش برا دیگرانه و عذاب و بدبختیش برا تو !!! مادر شهید اینو گفت و آهی کشید و رفت.

انگار زیر لب ذکری داشت. نمی دانم چه. شاید زیر لب می گفت:

" یا بُنیَّ عَلَی الدُّنیا بَعدَکَ العَفا "

برو مادر!!! پسرت منتظر است. برو و سنگ مزارش را با اشک هایت معطر کن.

برو ......